Tuesday, July 24, 2007

نازنين

نازنين از خيلي ها نازنين تر است، حداقل از خيلي ها که من ديده ام. نازنين يک هنرمند است، خط خوشي دارد، حافظ از بر مي خواند. نازنين عاشق حافظ است و به فال آن اعتقاد دارد اما وقتي روزگار برايش فال مي گيرد سرنوشت ديگري انتظارش را مي کشد: او در يک روز سرد زمستاني بدنيا مي آيد، زندگي اش نيز مانند روز تولدش سرد و بي روح است با اين تفاوت که بهاري در پي اش نيست. در نه سالگي مادرش را از دست مي دهد. مادر به ديار باقي مي شتابد تا روحش شاهد عذاب قرزند باشد. اندکي بعد از آن پدر نيز مشاعر خود را از دست داده و مدت کوتاهي بعد، او نيز خاموش مي شود. نازنين در شهر امام غريبان، مشهد، غريبتر از امامش، ناچار به خانواده عمو سپرده مي شود. سرپرستي او را قبول مي کنند. زمان مي گذرد و نازنين بزرگ و بزرگتر مي شود. او در مدرسه شاگردي بااستعداد است : « توي مدرسه هميشه يا شاگرد اول بودم يا دوم ». با افزايش سن و سال ، جاي خالي پدر و مادر بيشتر رخ نمايانده و محبت عمو و زن عمو کمرنگ تر مي شود. به مرور زمان ،‌ عوامل مذکور و چند عامل ريز و درشت ديگر بصورت ناسازگاري نازنين و دعوا و زخم زبان عمو و زن عمو رخ مي نماياند. مشکلات حاصله در پي ناسازگاري و کهولت سن والدين مجازي، منجر به سپردن نازنين به سازمان بهزيستي مي شود. نازنين سال دوم دبيرستان رشته رياضي بود و سالهاست که حافظ مي خواند. با ورود به بهزيستي از تحصيل بازمانده اما در عوض با دنياي وحشتناکي روبرو مي شود: دخترکاني که پيشتر از نازنين اسير چنگال بي رحم زندگي و جامعه اي مرده و پر از کثافت شده بودند (اين است سرانجام نژاد برتر آريائي؟) آنجا مدرسه ديگري است با معلماني هم سن و سال نازنين و همه استاد در دزدي ، اعتياد و فحشا(چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم) اما بين آن محيط کثيف و خشن و روح حساس و شاعرانه نازنين حتي نمي شد نخي کشيد چه برسد به اينکه با زنجير پولادين جبر زندگي ، آن دو را پيوند داد. وادارش ميکنند به مصرف مواد. درگير مي شود. به مادرش ناسزا مي گويند. ياد شيرين مادر خون اين روح حساس را به جوش مي آورد. مگر مي شود عکس العملي نشان نداد؟ مادر است ديگر، هر شب به يادش آرام مي گريد. باز هم درگير مي شود و به صورت دختري (که او هم قرباني اين بي نظمي جنون آميز است) مشتي مي پراند. مسئولين بي مسئوليت بهزيستي جلسه مي گذارند. تهديدش مي کنند. زير بار تهديد نمي رود. مي گويند بايد همرنگ آنان شوي. وجدان حساسش اجازه نمي دهد. جلسه تمام مي شود. حکم از قبل صادر شده بود: بدليل ايجاد آشوب و دعوا ، تحويل به خيابان (يعني اخراج – به زبان انسانيت يعني حيوانيت ، بي رحمي ) وسائلش را جمع مي کند. يکي از دوستانش که برايش فال حافظ مي گرفته و دوستش داشته ، آدرس يکي از دوستان را مي دهد. او نيز قبلا اهل همين کوچه بن بست بوده است. نازنين به خيابان پرتاب مي شود. به دنيائي وحشي پر از گرگ هاي درنده بي رحم. ناچار به خانه دوست معرفي شده پناه مي برد. دو سه روزي پذيرائي مي شود. دوست جديد تنها زندگي مي کند. روز چهارم است. دوست جديد به درد و دل مي نشيند : « يک کار پرپول و بي زحمت، در عرض يک سال صاحب همه چيز مي شود. فقط بايد بفروشي. کار، فروشندگي است. » «اما چه چيزي بايد بفروشم؟ » « خودت را. بدنت را. جسمت را» «انگار با پتکي روي سرم زدند» با عجله وسائلش را برميدارد و فرار مي کند. دو شب در جوي آب مي خوابد، در فصل زمستان ، همان فصل شوم زاده شدنش(اين را که گفت گريه امانم را بريد، نتوانستم از شدت ناراحتي نگريم). اما گرسنگي و سوز سرماي شهر مشهد بر اراده اين دخترک هفده ساله پيروز مي شود. شوخي نيست، گرسنگي است، سرماي کشنده است (واي بر ما، چه جوابي داريم براي خدا؟ در رختخواب خود راحت لميده ايم و خواهرانمان و مادرانمان در خيابان ها و در جوي آب مي خوابند، و آن بزرگ ترها در قصرهاشان، قصرهاي هزار و يک شب مي سازند و پادشاهي مي کنند و دم از انسانيت مي زنند. آن وقت ...؟ ) چاره اي ندارد. به کجا برود؟ جائي ندارد. نه فاميلي، نه خويش و قومي ، نه ... برمي گردد پيش همان دوست جديد معرفي شده. داخل مي شود. دو روز بعد اولين معامله شکل مي گيرد: وجدان در برابر پول، عفت در برابر غذا، شرف در برابر گرماي بخاري. وقتي ديدمش تازه شروع کارش بود. آمده بود تهران مجلس ختم يکي از دوستانش. اتفاقي ديدمش. داستان زندگي اش را برايم تعريف کرد. وقتي مي خواست برود گفت حاضرم با ماهي سي هزار تومان هم زندگي کنم، حتي در دو متر جا. مي گفت حاضرم سر يک کار شرافتمندانه بروم و خودم را نفروشم. ميگفت از حافظ خجالت مي کشم (اين را که گفت ، باز هم گريستم). هنگام رفتن، او نيز مي گريست. مي گفت تو را بخدا نگذار مجبور شوم بروم. کاري از من ساخته نبود. وقتي مي رفت چشمانش به افق نامعلومي خيره شده بود. زندگي برايش ارمغاني جز نااميدي نداشت. وقتي رفت، ساعت ها گريستم، به حال خودم، به حال دختران ايران، به حال مادران حال و آينده ايران. 1

No comments: