Sunday, July 15, 2007

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

سلام بر تو اي آفتاب جانگداز زندگي، اي چشمه شررهاي تمناي بي پايان، اي سرود بلند آفرينش در هيچ مطلق، اي سادگي کودکانه در اوج جواني، اي حرير نازک خيال ، اي لالائي جاودانه براي خواب خوش زندگاني، اي آشنائي که بوي غربت ميدهي، اي پرنده اوج نشين آسمان دوستي،‌ اي دليل هر دم و سبب هر بازدم، سلام بر تو اي زيباي جاودانه، اي تاج ملاحت، اي سيلاب زندگي در اين برهوت بي هيچي، اي فراخناي محبت در اين دنياي وحشي آکنده از کينه و شقاوت، سلامم را بپذير اي واژه روشني بخش در اين انبوه بي پايان تيرگي ها، سلامم را بپذير اي همسفر همراه همراز همدرد همپرواز همآواز همنشين ثانيه ها و لحظات جانفرساي سفر زندگي ام، سلامم را بپذير اي افسانه نيکي و پاکي و اي زنجير اميد و رهائي در اين باتلاق ياس و نااميدي روزمرگي ، سلام اي جذبه شيفتگي در اين طغيان دلزدگي از همه چيز و همه کس،‌ سلام اي که ياد پر حضورت سپري است براي من در برابر آماج ناملايمتي ها و محنت ها، سلامم را پذيرا باش اي سر نهفته در گنج سينه ام ، سلام اي وارث تمام سروده ها و نسروده ها و گفتني ها و نگفتني ها و خواستن ها و نخواستن ها و گفتگوها و سکوت ها و فريادها و نعره ها و دم نزدن ها و لب به کام فروبردن هايم و در نبودت و در غيابت و در دلتنگي ات و در يادت و در فکرت و در جستجويت و در خواستنت و در طلبت و در انتظارت عاشقانه سرودن هايم، سلام به تو اي آشناي جانبخشم و اي حيات و دوباره ام و اي طپش بي هراس شتابان قلبم و اي زمزمه گرم آهنگ حزين نفس هاي سرد بي تو بودن هايم، و اي تازه وارد دير آشنا و اي اندوه بي پايان دلتنگي عصر يک روز پائيزي و اي صداي هميشه ماندگار در اين حجم بي رنگ تهي و اي آواز يکي شدن در اين جدائي جبرزده و عرصه نور در اين ظلمات بي انتها و اي آغوش باز ابديت که بوي خدا ميدهي و اي هديه خدائي هميشه درخشان و اي بارقه نور، و اي خود نور در اين قلمرو تاريکي ، و اي راز الهي ارزاني شده بر سينه تنگ و افسرده ام ، و اي سرود بخشش در اين چارديواري متوحش ، و اي تسکين دهنده هر چه زخم کهنه و اي که حضورت و نبودت هر دو مداواي دردهايم است، سلامم بر تو باد ، سلامي گرم بر تو اي عشق

No comments: