دل پر از حادثه هاست
آبستن صد ولوله است
دل من بستر صد رود هراس انگيز است
و شعف رفته ازين دير کهن
محشري پرهيبت
ساحلي پرموج است
آتش از ابر بهاري به زمين مي بارد
مرده ها بيدارند
آري، آري بيدار
و حکومت در دست،
عدل هم ترک وطن کرده و جايش خالي است
سر هر رهگذري
روي قبر گل سرخي پيدا
واژه تلخ صليب
لب خورشيد سحرگاهي را
با نخ ظلمت و غم دوخته اند
و ستاره چه غريبانه سخن مي گويد
و صفا زنداني است
مامن و عاقبت هر رودي
تن طاعون زده مرداب است
دل هر شمع و چراغي اينجا
پر ز افسانه تاريکي ها ...
عاقبت خواهم گفت قصه دل به صبا
به نسيمي که وزد از مشرق
سوي خدا
تا برد آن بالا
آنجا که نباشد حتي
هق هق گريه و محراب دعا
و اگر هم نرسد نعره من تا به خدا
به تو اين قصه پر غصه عيان خواهم گفت ...
در غروبي دلتنگ
ز سياهي پررنگ
رنگي از شوق نبود
رنگي از مهر نبود
رنگي از عاطفه و عشق نبود
گرگ ها هر شب بيدار
همه از هم بيزار
شب گرفتار زمين
همه در فکر کمين
يادم از روز وصال آمد و از روز وداع
يادي از اين دل پير
يادي از بهت نگاه آمد و از مرگ وفا
زندگي را گويم ...
بعد هم حادثه مرگ پدر
که غمش بر دل من گشت فرود همچو تبر
زاري آمد به سراغم
و نرفت آن بي رحم ..
يادم از کودکي آمد
و نگاه مادر
گرمي دستش و آن بوسه پر مهر و محبت بر من
و نرفت از يادم
خلوت من با او
انس جانانه ما
روزگاري خوش بود
روزگاري پر سبز
زير آن سقف گلين
زير آن چتر صفا
بوسه ام بر دستش
بوسه ام بر لب و روي چو گلش
جان فداي تو و آن ناز نگاهت مادر
جان من قابل نيست
بپذيرش مادر
بپذيرم مادر ...
و ندانم که چه شد
شبي از کودکي ام رفت مادر
محفلم سرد شد و کودکي ام شد پيري
چه بگويم که چه بر من بگذشت ...
يادم از موي سپيد آمد
گله و شکوه آنها زمن زار که تو
بگرفتي همه رنگي از ما
و نداني که من اينجا به چه دردي بندم
و چرا گرمي دستم
رفته از پيش من و مانده همه سردي و يخ
و نداني
و نداني ...
آبستن صد ولوله است
دل من بستر صد رود هراس انگيز است
و شعف رفته ازين دير کهن
محشري پرهيبت
ساحلي پرموج است
آتش از ابر بهاري به زمين مي بارد
مرده ها بيدارند
آري، آري بيدار
و حکومت در دست،
عدل هم ترک وطن کرده و جايش خالي است
سر هر رهگذري
روي قبر گل سرخي پيدا
واژه تلخ صليب
لب خورشيد سحرگاهي را
با نخ ظلمت و غم دوخته اند
و ستاره چه غريبانه سخن مي گويد
و صفا زنداني است
مامن و عاقبت هر رودي
تن طاعون زده مرداب است
دل هر شمع و چراغي اينجا
پر ز افسانه تاريکي ها ...
عاقبت خواهم گفت قصه دل به صبا
به نسيمي که وزد از مشرق
سوي خدا
تا برد آن بالا
آنجا که نباشد حتي
هق هق گريه و محراب دعا
و اگر هم نرسد نعره من تا به خدا
به تو اين قصه پر غصه عيان خواهم گفت ...
در غروبي دلتنگ
ز سياهي پررنگ
رنگي از شوق نبود
رنگي از مهر نبود
رنگي از عاطفه و عشق نبود
گرگ ها هر شب بيدار
همه از هم بيزار
شب گرفتار زمين
همه در فکر کمين
يادم از روز وصال آمد و از روز وداع
يادي از اين دل پير
يادي از بهت نگاه آمد و از مرگ وفا
زندگي را گويم ...
بعد هم حادثه مرگ پدر
که غمش بر دل من گشت فرود همچو تبر
زاري آمد به سراغم
و نرفت آن بي رحم ..
يادم از کودکي آمد
و نگاه مادر
گرمي دستش و آن بوسه پر مهر و محبت بر من
و نرفت از يادم
خلوت من با او
انس جانانه ما
روزگاري خوش بود
روزگاري پر سبز
زير آن سقف گلين
زير آن چتر صفا
بوسه ام بر دستش
بوسه ام بر لب و روي چو گلش
جان فداي تو و آن ناز نگاهت مادر
جان من قابل نيست
بپذيرش مادر
بپذيرم مادر ...
و ندانم که چه شد
شبي از کودکي ام رفت مادر
محفلم سرد شد و کودکي ام شد پيري
چه بگويم که چه بر من بگذشت ...
يادم از موي سپيد آمد
گله و شکوه آنها زمن زار که تو
بگرفتي همه رنگي از ما
و نداني که من اينجا به چه دردي بندم
و چرا گرمي دستم
رفته از پيش من و مانده همه سردي و يخ
و نداني
و نداني ...