Sunday, August 26, 2007

دل من

دل پر از حادثه هاست
آبستن صد ولوله است
دل من بستر صد رود هراس انگيز است
و شعف رفته ازين دير کهن
محشري پرهيبت
ساحلي پرموج است
آتش از ابر بهاري به زمين مي بارد
مرده ها بيدارند
آري، آري بيدار
و حکومت در دست،
عدل هم ترک وطن کرده و جايش خالي است
سر هر رهگذري
روي قبر گل سرخي پيدا
واژه تلخ صليب
لب خورشيد سحرگاهي را
با نخ ظلمت و غم دوخته اند
و ستاره چه غريبانه سخن مي گويد
و صفا زنداني است
مامن و عاقبت هر رودي
تن طاعون زده مرداب است
دل هر شمع و چراغي اينجا
پر ز افسانه تاريکي ها ...
عاقبت خواهم گفت قصه دل به صبا
به نسيمي که وزد از مشرق
سوي خدا
تا برد آن بالا
آنجا که نباشد حتي
هق هق گريه و محراب دعا
و اگر هم نرسد نعره من تا به خدا
به تو اين قصه پر غصه عيان خواهم گفت ...
در غروبي دلتنگ
ز سياهي پررنگ
رنگي از شوق نبود
رنگي از مهر نبود
رنگي از عاطفه و عشق نبود
گرگ ها هر شب بيدار
همه از هم بيزار
شب گرفتار زمين
همه در فکر کمين
يادم از روز وصال آمد و از روز وداع
يادي از اين دل پير
يادي از بهت نگاه آمد و از مرگ وفا
زندگي را گويم ...
بعد هم حادثه مرگ پدر
که غمش بر دل من گشت فرود همچو تبر
زاري آمد به سراغم
و نرفت آن بي رحم ..
يادم از کودکي آمد
و نگاه مادر
گرمي دستش و آن بوسه پر مهر و محبت بر من
و نرفت از يادم
خلوت من با او
انس جانانه ما
روزگاري خوش بود
روزگاري پر سبز
زير آن سقف گلين
زير آن چتر صفا
بوسه ام بر دستش
بوسه ام بر لب و روي چو گلش
جان فداي تو و آن ناز نگاهت مادر
جان من قابل نيست
بپذيرش مادر
بپذيرم مادر ...
و ندانم که چه شد
شبي از کودکي ام رفت مادر
محفلم سرد شد و کودکي ام شد پيري
چه بگويم که چه بر من بگذشت ...
يادم از موي سپيد آمد
گله و شکوه آنها زمن زار که تو
بگرفتي همه رنگي از ما
و نداني که من اينجا به چه دردي بندم
و چرا گرمي دستم
رفته از پيش من و مانده همه سردي و يخ
و نداني
و نداني ...

Tuesday, July 31, 2007

حريف

به هزاران سخن آراسته شد جان نحيف
تا درآيد به نظر ماهرخ ناز حريف
يک دو جرعه بزد از چشمه جوشان غزل
گشت ناگاه همان تشنه ديوان حريف
زندگي و شب و روز در نظرش محو بگشت
شد وطن ، راه دراز زلف يلداي حريف
مرغ ناخوانده اجل بر تن زارش بنشست
چند روزي به مي اش زنده نگه داشت حريف
چند روزي است که دل و دماغ انجام هيچ کاري را ندارم. مخصوصا که قرار است کاري را انجام دهم ، کاري که بسيار ضروري است، اولويت بسيار بالائي دارد، اما اين دست و آن دست مي کنم، موکول مي کنم به فردا ،‌به فردائي که هنوز نيامده و معلوم نيست قرار است چه اتفاقي بيفتد. معلوم نيست زنده هستم يا نه، مرگ در يک قدمي هر انساني پرسه مي زند، با او به هر جا که مي رود مي آيد، هر روز و هر روز خبري از خود به او مي رساند، شب ها برادر تني اش را سراغ انسان مي فرستد. آري، مرگ، اين نعمت الهي ، بسيار خويشاوند انسان است و اين انسان فراموشکار، غافل از او. که اگر انسانها فقط گوشه چشمي به اين همزاد خود داشته باشند، جهان باغ و گلستان مي شود. نيازي به توضيح نيست که چرا. اگر بدانم که مرگ همراهم است، هيچ کاري را ناتمام نمي گذارم، هيچ امروزي را به فردا موکول نمي کنم و هيچ وقتي را در لابلاي چرخونه زندگي نمي کشم. اما نسيان و فراموشکاري نيز از
خصلت هاي ابدي اين موجود دوپاست. بگذريم
داشتم مي گفتم، چند روزي است قصد انجام کاري را دارم اما تنبلي مي کنم. واقعا تنبلي مي کنم؟ نمي دانم. شايد مي ترسم به انجامش. شايد توانش را ندارم. شايد هنوز تصميمم جدي نيست. شايد هنوز مردانه عزم را جزم نکرده ام. دليلش هرچه باشد مهم نيست. مهم آن است که زمان را از دست مي دهم. بايد انجامش دهم. بايد انجام دهم. شايد فردا فرصتي نباشد يا شايد فردا هيچ وقت نيايد و من همچنان در امروز خود درجا بزنم. نميدانم. از که بايد پرسيد اين را؟
تلوزيون ديروز عصر فيلم "به نام پدر" حاتمي کيا را نشان داد و براي اولين بار بطور کامل ديدمش. اولا ، بطور کلي فيلم خوش ساختي بود با مضموني تقريبا جديد اما فضائي کاملا تکراري. نمره 12 براي اين فيلم مناسب است. شخصيت پردازي در حد متوسط. بازي ها عالي ، بويژه بازي خانم نصيرپور. به جناب پرستوئي که نمي توان نمره خوبي داد ، البته اين يک مقايسه است بين اين بازي با بازي هاي قبلي ايشان. صحنه هاي اضافي در فيلم ديده نميشد و بطور کلي ريتم ملايمي داشت بدون اينکه اين ملايمت درحدود نود دقيقه بيننده را آزار دهد. اما چيز جديدي در اين فيلم نديدم ، شايد هم انتظار بيجائي است که در فيلم هاي حاتمي کيا همواره بدنبال نوآوري هستيم. حاتمي کيا در اين فيلم تکرار کرده بود خودش را و فيلم هيا قبلي اش را، بدون هيچ تعلق خاطري به نبوغ ذاتي اش در به تصوير کشيدن مسائل اجتماعي مرتبط با جنگ و کنش هاي بين عناصر جنگ زده - وابسته به جنگ يا مرتبط به جنگ -بگونه اي کاملا نو و جداي از کليشه هاي حاکم بر سينماي جنگي که بجز شليک گلوله و انفجار و مجيزگوئي جنگ ، چيز ديگري در چنته نداشت و ندارد(بجز يکي دو اثر ممتاز و بياد ماندني مانند برزخي ها) . کفگير آقاي کارگردان که انصافا يکي از انگشت شمار کارگردان هاي مولف ايراني است درحيطه جنگ به ته ديگ خورده و صداي اين برخورد نزديک ! بعد از ارتفاع پست قابل شنيدن و حتي پيش بيني بود. حال که آواز دهل شده است و جالب اينجاست که چه اصراري است از سوي ايشان براي ساختن فيلم هاي جنگي ؟ حاتمي کيا به خوبي دين خود را به بچه هاي جنگ و تمام کساني که به نوعي ترکش هاي جنگ بدنه زندگي شان را لرزاند، ادا کرد و بسياري از فيلم ها و سريال خاک سرخ او گواهي است بر اين مدعا. اما تکرار مکررات و چرخيدن بر يک پاشنه ، همواره ملال آور است و حتي مي تواند نشان هاي افتخار قبلي را نيز غبار آلود نمايد. من منتقد نيستم اما به عنوان يک بيننده که 4تا فيلم هم ديده مي توانم نظرم را ابراز کنم. بطور خلاصه عرض کنم که از کارگرداني به حد و اندازه جناب حاتمي کيا فيلم
کوچکي چون به نام پدر دور از انتظار بود
اي کاش محيط کارم بهتر ازين بود که هست، نه اينکه بد باشه، نه، اتفاقا محيط دوستانه و بسيار خوبي داره، روابط کاملا مشخص و دوستانه است. اما يه بي عدالتي هائي توش حاکمه که واقعا آدم رو از کار بي انگيزه مي کنه. تمايل و ميل شديد به کار رو کاملا از من ميگيره.

Monday, July 30, 2007

باز هم عشق

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا كسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون كار دل دوست داشتنه، مثل كار چشم كه ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت كسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون كه داري چيزي رو تجربه مي كني كه اسمش عشق واقعيه

يک دشت زيبا

دشتي زيبا ، زيباتر از پرواز چلچله ها
مي توان عمري در اين دشت زيست بي آنکه گذر سنگين زمان را بر اندام نازک زندگي حس کرد

مي توان از گل هاي مست شبنم اين دشت، حلقه اي ساخت و به پاس پيروزي "زيبائي" بر "زشتي" با تمام وجود بر گردن بلورين حقيقت انداخت
مي توان شب را با صداي مرغان وحشي آزاد و در آرزوي ديدن سپيده به صبح رساند و چه صبحي
مي توان خاک آن را بوئيد و بي خود شد بي آنکه بر اين پريشاني جمعي بخندند ، چرا که تنها شاهدان اين راز و نياز گلهاي نيلوفرند
مي توان با خاکش مجسمه عشق را ساخت و آن را در اوج قله دوستي نهاد و با صداي برخورد نم نم باران صميميت به دستان زرين آن، سرود زندگي را در گذر از اين سراچه تهي خواند و خواند

... و اين دشت ، چشمان زيباي توست

Sunday, July 29, 2007

Tuesday, July 24, 2007

نازنين

نازنين از خيلي ها نازنين تر است، حداقل از خيلي ها که من ديده ام. نازنين يک هنرمند است، خط خوشي دارد، حافظ از بر مي خواند. نازنين عاشق حافظ است و به فال آن اعتقاد دارد اما وقتي روزگار برايش فال مي گيرد سرنوشت ديگري انتظارش را مي کشد: او در يک روز سرد زمستاني بدنيا مي آيد، زندگي اش نيز مانند روز تولدش سرد و بي روح است با اين تفاوت که بهاري در پي اش نيست. در نه سالگي مادرش را از دست مي دهد. مادر به ديار باقي مي شتابد تا روحش شاهد عذاب قرزند باشد. اندکي بعد از آن پدر نيز مشاعر خود را از دست داده و مدت کوتاهي بعد، او نيز خاموش مي شود. نازنين در شهر امام غريبان، مشهد، غريبتر از امامش، ناچار به خانواده عمو سپرده مي شود. سرپرستي او را قبول مي کنند. زمان مي گذرد و نازنين بزرگ و بزرگتر مي شود. او در مدرسه شاگردي بااستعداد است : « توي مدرسه هميشه يا شاگرد اول بودم يا دوم ». با افزايش سن و سال ، جاي خالي پدر و مادر بيشتر رخ نمايانده و محبت عمو و زن عمو کمرنگ تر مي شود. به مرور زمان ،‌ عوامل مذکور و چند عامل ريز و درشت ديگر بصورت ناسازگاري نازنين و دعوا و زخم زبان عمو و زن عمو رخ مي نماياند. مشکلات حاصله در پي ناسازگاري و کهولت سن والدين مجازي، منجر به سپردن نازنين به سازمان بهزيستي مي شود. نازنين سال دوم دبيرستان رشته رياضي بود و سالهاست که حافظ مي خواند. با ورود به بهزيستي از تحصيل بازمانده اما در عوض با دنياي وحشتناکي روبرو مي شود: دخترکاني که پيشتر از نازنين اسير چنگال بي رحم زندگي و جامعه اي مرده و پر از کثافت شده بودند (اين است سرانجام نژاد برتر آريائي؟) آنجا مدرسه ديگري است با معلماني هم سن و سال نازنين و همه استاد در دزدي ، اعتياد و فحشا(چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم) اما بين آن محيط کثيف و خشن و روح حساس و شاعرانه نازنين حتي نمي شد نخي کشيد چه برسد به اينکه با زنجير پولادين جبر زندگي ، آن دو را پيوند داد. وادارش ميکنند به مصرف مواد. درگير مي شود. به مادرش ناسزا مي گويند. ياد شيرين مادر خون اين روح حساس را به جوش مي آورد. مگر مي شود عکس العملي نشان نداد؟ مادر است ديگر، هر شب به يادش آرام مي گريد. باز هم درگير مي شود و به صورت دختري (که او هم قرباني اين بي نظمي جنون آميز است) مشتي مي پراند. مسئولين بي مسئوليت بهزيستي جلسه مي گذارند. تهديدش مي کنند. زير بار تهديد نمي رود. مي گويند بايد همرنگ آنان شوي. وجدان حساسش اجازه نمي دهد. جلسه تمام مي شود. حکم از قبل صادر شده بود: بدليل ايجاد آشوب و دعوا ، تحويل به خيابان (يعني اخراج – به زبان انسانيت يعني حيوانيت ، بي رحمي ) وسائلش را جمع مي کند. يکي از دوستانش که برايش فال حافظ مي گرفته و دوستش داشته ، آدرس يکي از دوستان را مي دهد. او نيز قبلا اهل همين کوچه بن بست بوده است. نازنين به خيابان پرتاب مي شود. به دنيائي وحشي پر از گرگ هاي درنده بي رحم. ناچار به خانه دوست معرفي شده پناه مي برد. دو سه روزي پذيرائي مي شود. دوست جديد تنها زندگي مي کند. روز چهارم است. دوست جديد به درد و دل مي نشيند : « يک کار پرپول و بي زحمت، در عرض يک سال صاحب همه چيز مي شود. فقط بايد بفروشي. کار، فروشندگي است. » «اما چه چيزي بايد بفروشم؟ » « خودت را. بدنت را. جسمت را» «انگار با پتکي روي سرم زدند» با عجله وسائلش را برميدارد و فرار مي کند. دو شب در جوي آب مي خوابد، در فصل زمستان ، همان فصل شوم زاده شدنش(اين را که گفت گريه امانم را بريد، نتوانستم از شدت ناراحتي نگريم). اما گرسنگي و سوز سرماي شهر مشهد بر اراده اين دخترک هفده ساله پيروز مي شود. شوخي نيست، گرسنگي است، سرماي کشنده است (واي بر ما، چه جوابي داريم براي خدا؟ در رختخواب خود راحت لميده ايم و خواهرانمان و مادرانمان در خيابان ها و در جوي آب مي خوابند، و آن بزرگ ترها در قصرهاشان، قصرهاي هزار و يک شب مي سازند و پادشاهي مي کنند و دم از انسانيت مي زنند. آن وقت ...؟ ) چاره اي ندارد. به کجا برود؟ جائي ندارد. نه فاميلي، نه خويش و قومي ، نه ... برمي گردد پيش همان دوست جديد معرفي شده. داخل مي شود. دو روز بعد اولين معامله شکل مي گيرد: وجدان در برابر پول، عفت در برابر غذا، شرف در برابر گرماي بخاري. وقتي ديدمش تازه شروع کارش بود. آمده بود تهران مجلس ختم يکي از دوستانش. اتفاقي ديدمش. داستان زندگي اش را برايم تعريف کرد. وقتي مي خواست برود گفت حاضرم با ماهي سي هزار تومان هم زندگي کنم، حتي در دو متر جا. مي گفت حاضرم سر يک کار شرافتمندانه بروم و خودم را نفروشم. ميگفت از حافظ خجالت مي کشم (اين را که گفت ، باز هم گريستم). هنگام رفتن، او نيز مي گريست. مي گفت تو را بخدا نگذار مجبور شوم بروم. کاري از من ساخته نبود. وقتي مي رفت چشمانش به افق نامعلومي خيره شده بود. زندگي برايش ارمغاني جز نااميدي نداشت. وقتي رفت، ساعت ها گريستم، به حال خودم، به حال دختران ايران، به حال مادران حال و آينده ايران. 1

Wednesday, July 18, 2007

اول سخن

مدتها بود که تصميم داشتم نوشتن در يک وبلاگ را آغاز کنم که هر بار به بهانه هائي از قبيل کمبود وقت، کمبود حوصله (کاملا طبيعي)، و اخيرا آلودگي هوا وکمبود اکسيژن، کمبود بنزين و .. اين واقعه مهم را عقب انداخته و مترصد فرصتي جهت دست يازيدن به اتفاق مزبور بودم. تا اينکه صور اسرافيل را دميدند و قلم مرده از جا برخاست و بدست افسونگر اين استاد سخن بازگشت (اولا بگم که من عادت دارم ابتدا نوشته هايم را بصورت مکتوب روي کاغذ آورده (بنابراين حضور قلم ضروري است) و سپس آنها را تايپ مي کنم. 2وما که اين جمله آخري را خيلي جدي نگيريد چون بيانگر احوالات پريشان و توهم ذهن نويسنده آن است!). خلاصه طلسم شکست و با به ثبت رساندن يک وبلاگ ، نوشتن (کاري که واقعا عاشقانه آن را انجام ميدهم) را شروع کردم. نميدانستم چگونه حسن آغازي بر وبلاگ خود بنويسم، هر چه فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که باز هم طبق معمول هر چه از عشق رسد نيکوست. هر چه از عشق مي گوئي و مي نويسي ، باز هم سر خطي. باز هم از آن بي خبري. باز هم به حداقل ها بسنده کرده اي. کوتاه سخن، از دوستاني که وقت را به خواندن اين وبلاگ اختصاص ميدهند، ابتدا تشکر کرده ، خواهش مي کنم آن را به نظرات خود مزين فرمايند
مرا
تو
بي سببي
نيستي
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني